ده‌سپێک l مقالات l هه‌واڵ l به‌یاننامه‌ و ڕاگه‌یاندن l سکرتێری گشتی l چاوپێکه‌وتن و وتووێژ l چاند و هونه‌ر l به‌رنامه‌ و په‌یڕه‌و l برنامه‌ و اساسنامه
چاند هۆنه‌ر
پایان یک راه
آراز لر
4 / 2 / 2010

جوان بود، بلند بالا، شلال، ابروان پرپشت چشمان سیاه و چهره ای گلگون داشت. زیبائی سیما و تناسب اندامش چشم ها را بسوی خود می کشاند. در گذرش کسانی لحظاتی درنگ میکردند. خیره به او می نگریستند و در دل آفرین می گفتند. برخی زخدای من می خواستند که از دید شور چشمان نگهش دارد. سینه ای فراخ، بازویی ستبر، تنی ورزیده داشت پهلوانان زورخانه را به یاد می آورد. شال را چین چین بر روی ارخالق گلدار می پیچاند دستمالی رنگین بر گره شال سپید می بست.

مچ پیچ گلدوز را به ساق های بلند پاها می گرداند. جوانان آرزوی داشتن چنان زیبائی اندام و شادابی چهره اش را در سر می پروراندند. گهگاه آرزو را به زبان می آوردند. کاشکی جانقلی می بودند. وصف شکل و شمایلش ورد زبان و نقل هر مجلس بود. دختران دم بخت او را نمونه مرد دلخواه خود برای همسری می پنداشتند. براندازه بود و احترامی داشت. بگفته لسان الغیب: «آری باتفاق ملاحت جهان گرفت» «آری باتفاق جهان میتوان گرفت» جانقلی آن جوان رعنا، زیبا، از تبار مطربان (توشمال ها) بود. در کاست خاص فرودین جامعه ی ایلی قرار داشت.

ایل، هنوز سلسله مراتب نژادی و دودمانی و پیشه و کار را بشدت نگه می داشت و به رعایت حد و حصر آن پایبند بود. مطربان با ریشه دواندن در جایگاه اصلی و شغلی خود، جدا از دیگران می زیستند. آنها از جائی دیگر و در گشت و گذار به ایل آمده بودند و خوش نشین طایفه شده بودند و آزاد، که به هر چه روند در هر مکان بمانند.

کمتر کسی در ایل پا از گلیم رسم و آئین خود فراتر می گذاشت. شعری بود که به تکرار گفته می شود :«اگر از اسب افتاده است از اصل و نسب نه» تصور آن بود. که سرنوشت و اعتبار و ارجمندی هر کس در دایره دودماناش شکل می گیرد.

نوسان و تغییر ارزش ها و ضد ارزشها، خوبی و بدی های قرار دادی و دار و ندار و پسند و ناپسند، آوازه و گمنامی، سالاری و فرمانبری و غیره در دایره طبقاتی دودمانی، ارزشیابی میگردید و برد و نمود داشت.

همسر گزینی مطربان با سلمانیها (خطیر) و غربتیها (آهنگران) درون فامیلی بود و بالعکس.

در ایل گاهی خروج از قشری و پیوستن به قشر دیگر (بالاتر یا پائین تر) بجز آن کاستیهای خوش نشین، چهره می گشود که آن راه را کاری کارستان در جنگ یا مدیریت و رفتاری نیک و چشمگیر و یا خویشاوندیی در میان جامعه چنین عرف و عادت، پس و پیش می کرد و باز می نمود و تحریم را می شکست. اما در هر میدان جدل وجولانگاه چالشی، خود برتر بینی دودمانی نهفته پدیدار می گردید و دوده آن خاندان فراتر رفته در قشر بالاتر با وجود خویشاوندی چند نسلی، باز هم به یاد می آمد و در رجز خوانیهای رویاروئی یا پیامی، آن هویت از رنگ و رو رفته خود را می نمایاند.

اگر هم از بالا کسی به غرقاب ذلت فرو می افتاد و در گودال نیاز می غلتید و در کنار فرودستان دیگر لایه های جامعه به زندگی می پرداخت همیاری و دلسوزی برای او رنگی دیگر داشت. اولویتهایی در نظر بود که در خانه ناخود آگاه پنهان سر می کشید.

پهلوان ما، جانقلی از دودمان رامشگران، به لقب «مهتر، توشمال» نامیده می شد.

او، دهل زن پدر کرناکش و ساز زن خود بود. آن پدر قوی هیکل وقتی با آن لباس گل منگلی و شال رویهم چیده و کلاه سیاه دیواره بلند نمدی با نفس گرم پر قدرتش با رگهای برآمده گردن و گونه های پرباد بر کرنا می دمید و با انگشتان دراز و نیرومندش بر سوراخهای آن، غرش آهنگهای رزمی جنگ نامه و هی دو هی دو را برون می ریخت، ابهتی داشت. او، با کوبش گرم طبل پسر(جانقلی)، نوا را در دهن و دهانه کرنا می چرخانید و مردان را به میدان نبرد چوب بازی می آورد. هرگاه با ساز کوچک نرماهنگ می نواخت، ضربات سنگین دهل پائین می آمد، با ریتم موزون و ملایم، زنان و مردان جوان و کهنسال را به صحنه رقص و دستمال بازی (چوبی) می کشاند و کودکان را به جوشش وامیداشت جانقلی گهگاه در دایره رقص سرچوبی رقاصان بود. با حرکات موزون دست و پا، همگان را آموزش می داد.

یکی دیگر از هنرهای جانقلی جوان، که دلها را به تب و تاب می انداخت و شنونده را در عالم خیال و خاموشی و آرامش می برد، نی نواختن او بود. نی بلند و ضخیم هفت بند، تزئین به حلقه های نقره، پیچانده به رگهای زرد، سرخگون با رنگ حنا را چون شمشیر پر شال فرو می کرد وقتی لب بر لب نی مینهاد، آهنگها و نغمه های معروف رزمی جنگنامه و بزمی دورون (دختران) و سرودهای دلنشین و ترانه های دلربا را که از نای آواز خوانان بر می آمد، با نوای نی واخوان و واگران میکرد، مهر سکوت را بر لبها می نهاد و دلها را می لرزاندو می ربود.

او در ایل هنرمندی یکتا بود، جانی سرشار از شور جوانی و نشاط و شکفتگی زندگی داشت و همه جوشش و کوشش بود و نیرو. آرام نداشت. امواج امید در وجودش مدام در جزر و مد بود و شکوه و رونق عروسیها، جشنها، جنگها و سوگواریهای سرداران ایل و دگر اقشار طوایف، از این گروه خنیاگران و نوازندگان بود.

درآمد آنها تا حدی رضایتبخش بود. علاوه بر مزد، خورد و خوراک کامل و کافی را در برداشت و این رفاه، تندرستی و شادابی را برای آنها به ارمغان می آورد.

جانقلی ستبر برو بالا، به هنرهای دیگری هم آراسته و پیراسته بود، سوار کاری ماهر بود، در تاخت و تاز، تک و انگشت نما بود. در حین تازش بر کوهه زین خم می شد، دستمال را از پهنه ی زمین می ربود. در همان روال، پیایی پشتک و معلق میزد. گاه از اسب به پایین می پرید و به تندی بر پشت اسب برمیگشت. در چپ و راست، این فن را بنمایش میگذارد. یا سر بر بغلک زین نهاده دو پا به هوا برگرده ی اسب سرکش، جولان میداد چشم ها بسوی او می چرخید مبادا بزمین درغلتد.

در چوب بازی حریفی هراسناک بود و در رقص پا و دست بی همتا. وقتی هو می کشید چوب گیر مدافع چنان سراسیمه میگردید که توان دید درست حرکت و جهت فرود چوب را نداشت و بناچار پاهایش ز آسیب ضربه مصون نمی ماند. اما خود در نقش چوب گیر مدافع، هیچگاه به پایش چوبی اصابت نمیکرد و با چوب دفاع ضربه را پس میزد. جشنی و آئینی نبود که ابتدا به سراغ مهمتر عباسعلی و پسرش جانقلی نروند و نوبت را به تمنا نگیرند.

شخصیت جالب و هنر و اندام و رخسار (جانقلی) بر آئین بسته ی نوسان و تغییر ارزش ها و ضد ارزشها، خوبی و بدی های قرار دادی و دار و ندار و پسند و ناپسند، آوازه و گمنامی، سالاری و فرمانبری و غیره در دایره طبقاتی دودمانی، ارزشیابی میگردید و برد و نمود داشت طبقه وکاست اجتماعی وی غلبه کرده بود. خسرو خان بویراحمدی جوان روشنفکر و مبارز ایل درست میگفت:

«که اگر این پدر و پسر در کشور آلمان زندگی میکردند شهرتشان از بتهوون موسیقیدان بزرگ کمتر نبود.»

مطربها، چون همه جا گرد بودند و با همه لایه های اجتماعی در ارتباط و گپ وگو؛ از تجربه ی سخن پردازی و بذله گوئی و داستانسرایی بهره ی کافی داشتند.

داستانیست از پدر بزرگ مهتر عباسعلی بنام «مهتر شیر علی» که سینه به سینه می شود و در همه جا نقل می گردد.

زمانی خداکرم خان، ایلخان بویر احمد، با حاکم وقت فارس و کهگیلویه درافتاده بود. او حاضر نبود زیر بار پرداخت مالیات برود، گویا حاکم احتشام الدوله منصوب ناصر الدینشاه بود. حاکم، خان بزرگ منطقه را به شیراز دعوت میکند نامه ای پر از مهر و تامین به القاب علیجاه مقرب ـ الخاقان به وی می نویسد.

خان از نامه ای با آن گرمی و دوستانه، نه حاکمان ـ مشکوک میگردد، که امکان گرفت گیر و خطری در میانست.

او مهمتر شیر علی مطرب را که اندام و سیمائی پر کشش و برازنده داشت ودر گفتگو مهارتی، بخواست و برای اعزام به شیراز دردارالحکومه انتخاب کرد و تعدادی سوار زبده همواره او نمود. بنام خود، که ایلخان است او را روانه ی دار الحومه کرد.

حاکم پس از شنیدن آمدن ایلخان اعظم، دستور داد یساولان و قراولان از وی استقبال بعمل آورند. در خانه ای آبرومند و مناسبی او را جای دهند.

بعد شاطر باشی  نزد خان آمد که فردا پگاه، در میدان شه با حضرت حاکم که سپاه را سان می بیند، دیدار کند، شاهزاده میخواست قدرت خود را به رخ ایلخان بکشد.

صبح زود مهمانان ایل بویر احمد به میدان مشق و رژه رفتند. آداب سلام و تعظیم را نسبت به شاهزاده بجا آوردند. مورد محبت و مرحمت واقع شدند.

ایلخان و همراهان در کنار حاکم جا گرفتند. نقاره ها بصدا درآمد غوغای کرنای میدان را فرا گرفت اسلحه داران سوار بر اسب و شتر سوران تفنگدار و پیاده گان سنگین سلاح، در برابر حاکم و رجال ولایت فارس و مهمانان ایل رژه رفتند. و نزدیک به جایگاه تعظیم می نموده و میگذشتند.

ناگه مهمتر شیر علی (بجای خان)، آشفته به یار بغل دستی روکرد و گفت:

جغله بد مصب (جنگنامه) را عوضی میزند. مشاور هشدار داد که حواست جمع باشد. بشنو تا حاکم چه میگوید و بکدام سو مینگرد دیده بدوز هر چه گفت تصدیق کن. با آن تذکر او را آرام کرد.

لحظاتی  بعد خان شانه ها را تکان داد و بالا و پایین برد چشم ها را بهر سو چرخاند، خشماگین به نجوا گفت: مرد که  ناوارد، آهنگ مردانه را خراب کرده است ! مشاور باز هم هشدار داد، خان خود را در این روال مشغول مساز گلی به آب مده، خروش و جوش سپاه را بنگر. اولحظاتی خود را گرفت و دندان برجگر فشرد اما با احوالی پریشان بهر طرف پیچان میگشت، زیر لب دشنام گویان بود. شاهزاده او را سراسیمه و مضطرب یافت. پرسید مگر موردی ناروا رخداده است؟ اندیشید بسا بقضای حاجت نیاز دارد !

خان گفت : حضرت اشرف، مطرب بدساز میزند خراب کرده است. شاهزاده پرسید: در محل، شما بهتر از این مطربان دارید؟ گفت : قربان خود اکنون آهنگ درست «جنگنامه» را مینوازم. تا حاکم به خود بیاید، از شوخی خان تبسمی نماید و او را از آن شیرین بیانی بستاید، خان تفنگ آویز بر شانه را پر تاب کرد. پرید و بسرعت دوید، کرنا بزور از دست کرناکش بستاند و لب بر نی کرنا فشرد و به نواختن جنگنامه پرداخت سرانجام ناخود آگاه هنر سر برآورد و منصب را پس زد و بر مسند پیروزی نشست.

بهر تقدیر مشت خان باز شد و راز مگو هویدا گردید.

حاکم دریافت که وی خان اصلی نیست و او را با این بدل ایلخان، دست انداخته اند. فرمان داد؛  مهمتر شیر علی را گرفتند با همراهانش در میدان بشلاق بستند آنها را خلع سلاح نمودند پیاده و لخت و پا برهنه به ایل شان برگرداندند.

شاهزاده نامه ا ی عتاب آمیز به خداکرم خان نوشت، که بیش از این در ورطه ی مزاح و طنز و تمسخر و بذله پای مفشارد و جدی باشد، و خود به دارالحکومه آید.

خداکرم خان سرداری شجاع، شاعری بذله گو و سخنوری توانا بود و دوبار در تهران با ناصر الدین شاه دیدار کرد و در آنجا هم از طنز و شوخی دست بر نداشت.

در این زمان تغییری ناگهانی در ایل و روند کوچ ایجاد شد. نقش اصلاحات ارضی، بدون مقدمه در صحنه ی زندگی دهقان و دامدار به شکلی یکنواخت و ناساز، کلیشه ای مهر خورد. کم کم «کوچ» به یکجا نشینی مبدل گشت.

اکنون نبیره مهمتر شیر علی، میدان دار هنرهاست حضور (جانقلی) در میدان بازی و هنر نمائی شگفت انگیز اوجوش و شوری به پا میکند ونی شبانه اش دلها را به تپش وامیدارد. او هم با «کوچ» خداحافظی کرد و شهر نشین گردید.

شهر و شهرکها ایجاد شده بود، حق همین بود نیاز زندگی امروزیست تمدن و آسایش باید جای خانه بدوشی و رنج مداوم بار انداختن و بار کردن و درآمد ناچیز را بگیرد. پدیده های عملی و فن آوری جدید و قانونمنداری و آموزش راه نوی زندگی را باید آموخت. و داد و آزادی و رفاه و شادی را به آستانه ی زندگی همگان آورد. اما اگر آن سادگی و آزادی و کوشش برای زنده ماندن را شتاب آلود بهر بهانه از مردم بستانند و چیزی انسانی جایگزین آن ننمایند، عوارضی چون خلجان روحی، اغتشاش فرهنگی، درهم ریختگی اقتصادی فرا رسد، که رسید و پدیده ی شوم از خود بیگانگی و اعتیاد و بیماری و فقر و بیدادودگر رنجهای بشری پدیدار شود.

با ظهور چنین ساختاری باید گفت:

دردا ! که زیبائیها تباه شد ! از راه دور و رنج بسیار، گناه همین است و نابخشود نیست !

جانقلی در نشستهای شبانه دعوت شد به نی دمید و به شراب لب زد، بهتر بگویم : او را با تعرفهای بیجای جان من، جان تو، بکش دنیا دو روز است، وادار به اعتیاد به تریاک نمودند.

کم کم جلسات شبانه به تقلید و چشم و همچشمی ها زیاد و زیادتر گردید و توسعه ی پایدار یافت. تعریف و توصیف ها از شاد خواریهای شبانه و دود کردنهای تازه به دوران رسیده های ثروتمند بود. کار به آنجا رسید، که تریاک غیرتسوز دیگر کیف ها را کوک نمی کرد. و خماری را بر طرف نمی نمود. دیگر از درشت کردن بست های تریاک و اضافه کردن زمان دود و آنرا به شش های دردناک چرکین و چرکیده فروبردن، نشئه و آرام حاصل نمی شد. دست به سوی آخرین تیز خلاص جانستان (هروئین) و دیگر سم های کشنده مواد مخدر بردند. تا بقولی خود را بسازند و شتابان خود را به گرداب هلاک آن مرگ چندش آور رنج بار فرو فکند.

پیری زود رس در شور جوانی تن او را چنان از آب و تری و تازگی و شادابی چلاند، که بسان اسکلتی از قبر به در آمده، افتان و خیزان از خانه ای به خانه ای می خزند.

جانقلی هنرمند، جانقلی زیبا اندام، همان جانقلی چست و چالاک آتشپاره آن تهمتن، از راه شراب و تریاک و از آنها به هروئین کشانده شد.

او دیگر توان راه رفتن نداشت. دستانش تاب و توان گرفتن کجک و ترکه ی دهل را از دست داد. لبانش بردم نی لرزان شد. قادر به دم و بازدم نوا، در ساز و نی نبود. بدنش تکیده، رخش زرد آبرفته پر از چین و چروک چرکین گشت. بیماری ناشی از تزریق (هروئین) و دیگر مواد مخدر او را از پا انداخت. پیری زود رس در شور جوانی تن او را چنان از آب و تری و تازگی و شادابی چلاند، که بسان اسکلتی از قبر به درآمده، افتان و خیزان از خانه ای به خانه ای می خزند، تا لقمه ای نانی بطلبد و سوخته ی تریاکی گیر آورد و سکه و پشیزی گدائی کند. بارها او را دیدند که بر روی تل زباله ای افتاده و زباله ها را در چنگ میفشرد.

سربزرگ و سنگین پهلوان دلستان از زیبا رویان، برگردن دراز و باریک پولکدارش خمیده و آویزان بود. آن چشمان گیرای سیاه، زیر پلکهای ورم کرده و بهم آمده ی مرق آلود، در ته حدقه ای گود و فرو کشیده اندک سوئی داشت. چوبی ناهموار گل آلود در بنجه های استخوانیش بزمین کشیده می شد . کتی تنگ و پاره به تن و شلواری وصله دار و ژنده به پا داشت. پایش در کفشی خشک از هم در رفته، دل را می خراشید. شبهائی کنار پیاده رو زندگی زیباست نگذارید به دست رفقا و معاشران نااهل و دیوهای انسان کش و فروشنده گان تریاک و هروئین و دیگر زهرهای خانمان سوز تباه گردد. افتاده و خفته بود. او همه چیز را به شرنگ تریاک و زهر هروئین داده و در خون شش های خود فرو برده بود. کار به آنجا رسید، که آخرین دارائی عزیز و گرانبهای خود(نی هفت بند) و رگ رگی سرخ و قشنگ را که با حلقه های درخشان نقره پیراسته بود و برگرد آن نقش ها و تصویرها بود، بفروخت و دود کرد و تزریق نمود. ایامی که هنوز نایی داشت و رمقی، خردسالانی او را دنبال می کردند با کلوخ و ریگ بدن او را نشانه می گرفتند و با هووجنجال و دشنام از او استقبال می نمودند.

سرانجام غروبی در تاریک و روشن او را، آن شیر خوش برو یال را در کنار کنامش در خرابه های شهر قدیمی مرده یافتند.

او را در گوری تنگ و تار به خاک سپردند و هر کس پی کار خود رفت اعتیاد مرگ آفرین، مرگ زود رس و رنج آور به (جانقلی) پیشکش کرد و در گودال پشیمانی فرو کوفت. سوداگران مرگ را باید شناخت و به چنگ عدالت انداخت. بر آنها نفرین باد. آن تبه کاران پلید طماع، آن کشندگان جانقلی ها و جوانان این گلهای معطر سر سبز جامعه را باید از خود راند.

زندگی زیباست نگذارید به دست رفقا و معاشران نااهل و دیوهای انسان کش و فروشنده گان تریاک و هروئین و دیگر زهرهای خانمان سوزتباه گردد. باید به هوش بود: نگذاشت جانقلی های دوست داشتنی که دوست دارند زنده بمانند و از زیباییهای دنیا و جهان فراخ و زیست گه  شاداب بی همتای ما و دستاوردهای والای بشری سود برند و در کنار یاران خوب و دوستان مهربان سرشار از مهر و دانش و عشق زندگی شاد و امیدوار را بگذارنند. آماج تیر جان شکار، درندگان آدم نماگردند.

هشدار ! هشدار مبادا، اشتباه و غلفت و نادانی و فریب، ما را به ورطه فلاکت و ادبار و نیستی بکشند و برما آن رود که بر جانقلی عزیز رفت و روزی که در افتادگی و جان کندن از شرر اعتیاد به مواد مخدر، همگان انگشت تحیر به دندان بگویند:

(چندین چراغ دارد و بیراهه می رود)

 


 



بۆچوونه‌کان
بۆچوون بنووسه‌

ناو:  

ئیمه‌یل:  

تێکستی کۆمێنته‌که‌ت  
ژماره 57
بڵاوکراوه‌یه‌کی سیاسی گشتییه، ئۆرگانی ڕاگه‌یاندنی یه‌کێتی دیموکراتی کوردستان ده‌ریده‌کات‌
01 02 03 04 05 06 07 08
چاند هۆنه‌ر
ژیــــــان له‌ پێشی ڕوودا/ چیرۆك (4)
پایان یک راه
مافی کۆپی کردن پارێزراوه‌ بۆ سایتی یه‌کێتی دیموکراتی کوردستان 2009 ده‌سپێک l هه‌واڵ l بۆنه‌ و ڕێوڕه‌سم l کۆمیته‌کان l خه‌باتی ئاشتیخوازانه‌ l ئه‌رشیف l ڤیدیۆ l په‌یوه‌ندی